محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
342
مناقب مرتضوى ( فارسي )
بيرون گرديد . امير المؤمنين را به جاى خود ايستاده ديد ، خواست به تكلم درآيد و افشاى راز نمايد امير فرمود : قصه دشت ارژنه نشنيدهاى كه در اين مقام روى به تعجب آوردهاى ! پس جميع مردم و چارپايان لشكر را به آن جام آب سيراب نموده ، همچنان جام از آب مالامال بود . » منقبت : هم در كتاب مذكور از ملّا على مجازى مروى است كه : « چون سرور غالب امير المؤمنين على بن ابى طالب - كرّم اللّه وجهه - با عمّار ياسر و نصير و ساير اصحاب از بغداد بازگشت ، به جانب حله متوجه گرديد و به كنار فرات رسيد . نصير به خاطر گذرانيد كه فرات را از كدام گذر بگذرانيم و روى به كدام گذار آوريم . شاه ولايت به نور فراست بر ما فى الضمائر او آگاه گرديد فرمود : بر لب فرات رفته به آواز بلند بگو اى جمجمه ، على بن ابى طالب مىگويد رو به كدام گذار آوريم و فرات را از كجا بگذريم ؟ چون نصير بر كنار دريا فرياد كرد و جمجمه را آواز داد ، هفتصد هزار جمجمه نام جواب نصير دادند كه : در فرات جمجمه نام بسيار است ؛ كدام جمجمه مقصود شاه دلدل سوار است ؟ نصير چون به شاه ولايت عرض نمود فرمود : جمجمة بن كركره است . نصير آواز برآورده ، جمجمة بن كركره را طلب كرد . از فرات آواز برآمد كه : كركره نيز بىحد است ؛ كدام كركره مقصود است ؟ نصير آنچه شنيد به موقف عرض رسانيد . امير المؤمنين فرمود : كركرة بن مرمره . چون نصير جمجمة بن كركرة بن مرمره را طلبيد ، آن مرد به لبيك آواز بركشيده گفت : اى غلام ، برگوى كه امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - چه حكم مىنمايد ؟ گفت مىفرمايد : گذر فرات كجاست كه محل گذشتن خلق خداست ؟ گفت : مگر تو از عقل و هوش بيگانه و به ديوانگى همخانهاى ! آنكه نام مرا و پدر مرا مىداند ، نمىداند كه گذر فرات كجاست ! تو چرا از اين كار و بار وى غافلى و از نادانى چون خوارج جاهلى ! اى نصير ، بدان كه هزار و هفتصد سال است كه من در اين دريا مقام دارم و اميدوار رحمت پروردگارم . نصير چون اين حكايت شنيد ، فرياد از نهادش برآمد ، متوجه ملازمت امير گرديده و التماس نمود كه به جهت زنده شدن جمجمة بن كركرة بن مرمره دعا نمايد و او را زنده گرداند . امير المؤمنين مناجات به درگاه قاضى الحاجات برآورد و از براى زنده شدن جمجمه دعا كرد . هنوز دعا تمام نشده بود كه جمجمه زنده گرديد از فرات برآمده ، ركاب مستطاب امير ببوسيد . نصير چون اين واقعهء غريبه معاينه ديد ، راه كفر نورديد و گفت : يا على تو خدايى و راهنمايى و تويى كريم و رحيم و تويى جبار و ستار . امير نظر بر كفر او كرده به ذو الفقار سر او را از تنش دور انداخت و باز به دعا زنده ساخت . راوى گويد :